تبليغاتX
دکتر ماری

دکتر ماری

یک دانشجوی پزشکی

...

سلام .بعد کلی دوری از دنیای وبلاگ ، با قلبی پر از استرس پشت سیستم نشستم و با خودم گفتم بد نیست یه خاطره ای از لحظه قبل امتحان اینجا بزارم . دانشگاه ما که قربونش برم اینقدر برنامش خوبه ( چش نخوره یه وقت ) ۳ ماهه که ژشت هم برا ما امتحان گذاشته . هفته ای یه امتحان .. به هر حال الان یک اسکلت متحرک هستم . الان هم ۲ ساعت مونده به امتحان نورولوژی . خیلی این امتحان و بد خوندم . تازه الان باید دور دومش و شروع کنم . یعنی چی میشه ؟؟ خسته و کلافه م با کلی استرس و ....چند روز پیش با بچه ها ازمطب یکی از اساتید بر میگشتیم .. تو راه ، از پشت شیشه ، به داخل خیابون نگاه میکردیم ، در حالیکه به خاطر امتحان فرداش دلمون پر از استرس بود و جسممون خسته . مردم شهر و میدیدیم ، جوونا ، دخترا و پسرا ، که راحت و بی خیال مخندن و تفریح میکنن . یکی از بچه هاگفت ، بچه ها تا فرصت هست آدم های معمولی رو ببینید ... اینها هم آدمند .. با خودم گفتم ، کاش یک لحظه جای اونها بودم .. یک آدم معمولی ...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:13  توسط ماری  | 

...

زندگی آمیخته از حوادثی است ، که در گذر از آن ، تجربیات ساخته می شوند . در این میان افرادی هستند که ، در برابرش می شکنند و تسلیم میشوند . افرادی که آسیب های بسیار زیادی دیده اند و تحت فشار شخصی و اجتماعی ، زندگی کردند . اینها ایده من در مورد افرادی ست که در بخش روانپزشکی بستری هستند . امیدوارم فشار های روانی جامعه ما کمتر شه ، تا حداقل بخشی از مردم ما آزادانه فکر کنند و زندگی کنند. باید هدف ما از زیستن ، رسیدن به آرامش باشه ، و جامعه ای این مهم در اون ایجاد نشه ، باید خودش رو اصلاح کنه .یکی از بیماران امروز می گفت : مردم ایران باید هر روز صبح فلوکسیتین مصرف کنند . نظر شما چیه ؟؟؟؟

من از همه دوستان خوبم پوزش می خوام . دوستانی که خیلی در حقشون کم لطفی کردم و مدت هاست حالشون رو هم نپرسیدم . وقت کم آوردم و هر چه میدوم نمیرسم . شاید هر چند روز یک بار به نت سر بزنم ...من شرمنده همتون هستم .ببخشید .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:12  توسط ماری  | 

...

همه چیز در مقابل اراده انسان ، خرد میشود

Nov 21, 2008 2:34 PM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:11  توسط ماری  | 

روزهای امتحانی من

هیچ فکرش و نمی کردم که بعد سلام دوباره این همه در گیری پیش بیاد که امونم و ببره . عجیبه واقعا ، بدبختانه هر چه که به زمان امتحان پرانترنی نزدیکتر میشم ، به جای اینکه طبق برنامه ریزی دانشگاه ، حجم امتحانات کمتر باشه ، اما نمی دونم چی شده که هر هفته یک امتحان سنگین تو دامنمون گذاشتن . هفته پیش پوست بود ، امروزم روانپزشکی . واقعا چه درس مزخرفیه . به نظرم درسی هست که استادش هرجور که بخواد میتونه بپیچونه .امروزم نامردی نکرد و واقعا پیچونده بود به طوریکه من با ۴ دور خوندن باز وسط امتحان تو سرخودم میزدم . از درس روانپزشکی کلا بدم میاد .آخه با خوندن مطالبش به نظر میاد تمامی انسانهای روی کره زمین بیماری روانی دارند، حتی من وشما !!!! آخه این چه مزخرفاتیه که چپوندن تو کتاب . به هر حال مزخزفی بودکه گذشت وتمام......... 

 در بخش ENT هستم . استادمون واقعا هاپو و هاپولو هست . شنبه همین هفته بارون بسیار افتضاحی در شهرمون بارید که شدتش واقعا وحشتناک بود . به طوریکه صبح که از خواب بیدار شدم .. دیدم ب...له تا زانو تو آب هست و نمیشه جایی رفت . بعد کلی کلنجار رفتن با دوستان و غیره ، گفتیم حتی اگه با شنا کردن هم شده باید بریم بیمارستان . واقعا آبگرفتگی و سیل عجیبی بود . ولی ما که در راه علم و تحصیل از هیچ تلاشی نمی گذریم .. تا زانو پا تو آب انداختیمو رفتیم . بخدا ، اون روز حتی گنجشکم از خونه بیرون نیومده بود . به هر حال رفتیم و وقتی وارد درمونگاه شدم ، منشی اومد و گفتش که ، دانشجویان آقای دکتر تشریف نمیارن . ما رو داری !  بخدا اگه بدترین جملات و زننده ترین حرفها رو میشنیدیم برامون بهتر بود . وقتی این حرف و شنیدم تا ۴ دقیقه به دیوار روبرو نگاه کردم . از شدهت عصبانیت نمی دونستم چی بگم ...دست از پا دراز تر دوباره شنا کنان اومدم خونه و خوابیدم ......  ولی برام موضوعی جالب بود ...اینکه چقدر اوضاع ساخت و ساز کشورمون بی اساس هست ، که با اومدن فقط ۲۴۰ میلیمتر باران ، تمامی کوچه ها و خیابون ها پر آب شدند، به طوریکه سبب تعطیلی بسیاری از مراکز مهم شهر شدو خسارات مهمی وارد آورد .جالبه که گریزی بزنم به خاطرات جانفشانی خودم در راه علم ، یادم میاد وقتی دبستانی بودم ، روزی برف سنگینی اومده بود . مامان با دیدن اون برف ، باز هم آمادم کرد و فرستاد مدرسه . از خونه تا مدرسه هم کلی راه بود که باید پیاده میرفتم . مامان ، یک ۱۰ تومنی داد و گذاشت کف دستم  و گفتش برا خودم یک بیسکویت خوشمزه بخرم . خلاصه راه افتادم . اینقدر ارتفاع برف زیاد بود که به جرات میتونم بگم تا بالای زانوهام میرسید . اینطوری شد که هر گام که میخواستم بردارم ، باید کلی این پا رو بالا میاوردم ، تا مثلا یک قدم جلو برم . واقعا خیلی راه رفتن برام سخت بود . خیلی کوچولو بودم ... یادمه پسر همسایه ( فکر کنم اسمش بهنام بود ) وقتی صحنه راه رفتنم و دید ، گفت ، مریم کوچولو بیا دستت و بده من ، با هم بریم . منم اینقدر ازش بدم میومد ، اون بدبخت هر چی اصرار کرد ، دستم و بهش ندادم که کمکم کنه . خلاصه ، وسط راه کف دستم و وا کردم دیدم ، ای وای یه ۵ تومنی م گم شده ... منم که بچه بودم ، تو همون برف ا واستادم و دنبال ۵ تومنی گم شدم میگشتم . وقتی هم که نا امید شدم .. همونجا نشستم و شروع کردم گریه کردن ... از غصه گرسنه موندن ، علم و تحصیل و از یاد بردم . تا اینکه بعد از مدتی ، ۲تا از دختر بزرگ های همسایه  ، اومدن و گفتم ، مریم چته که گریه میکنی ؟؟( من کلا تو اون شهر خیلی معروف بودم ، چون تنها فرد کوچولو بودم ،بعد هم به خاطر رنگ چشام بود که تک بود ، همه من و میشناختن ) منم قضیه رو گفتم و اون بدبختا گفتن ،اینکه گریه نداره ، بیا اینم ۵ تومنی بگیر ، منم با کمال پرویی گرفتمو راه افتادم ... رفتم ورفتم تاااااا رسیدم مدرسه و دیدم ب...له . بدلیل بارش برف سنگین مدارس تا یک هفته تعطیل است . دوباره با همون وضع برگشتم خونه . و من مونم و ۱۰ تومنی که خرج نشد و ۵ تومنی که سالهاست به اون ۲ نفر بدهکارم و نمی دونم از کدومشون گرفته بودم . .

خب دیگه خیلی سرتون و درد آوردم . بابای

 Nov 11, 2008 6:40 PM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:10  توسط ماری  | 

بخوان ولی نپرس

سلام دوستان


                  Good Bye

وقتی امیدم را ناامید می کنند . وقتی برای کسی مهم نیست ، چه ارزشی دارد که باشم یا نه . آن زمان که از درد می پیچدم .. وقتی کسی نبود آرامم کند . آن که درمان بود ، درد میدهد . آنکه امید بود ، از یاد میبرد . چه تفاوتی دارد که باشم یا نه ؟ اینجا به انتهایش رسید . خدا نگهدار


سلام به همه شما دوستان گلم . دوستانی که با محبت بی حد خود ، من و شرمنده کردید . اگر چه هنوز از نظر روحی حال مناسبی ندارم ، اما چه کنم ؟ گاهی باید بی خیال همه چیز شد . شاید اینطوری بهتر باشه . امروز می خوام کمی از خودم ، خاطراتم و از خیلی چیز ها صحبت کنم . و از بعضی افراد هم تشکر کنم .

زمانه بی رحمی است . گاهی آنقدر خشن بر خورد میکند که تو را می شکند . گاهی آنقدر نرم  که تو را از خود دور میسازد ..

در همین چند ساعتی که این بلاگ بسته بود ، لطف عزیزان زیادی من و متوجه خودم و اطرافم کرد . اینکه چقدر بودنمون برای هم با ارزشه . اینکه چقدر می تونیم به هم کمک کنیم . و چقدر به هم احتیاج داریم . دوستانی که با من ساعتها صحبت کردند . کسانی که با پیام هاشون راهنماییم کردند . از همتون متشکرم . اول ، از روجا ی عزیزم . روجا جون ، پیامکت خیلی برام دردناک بود . من هیچ وقت نمی خوام دنیای نت برات چنین باشه . همیشه و از اول هم ما با هم بودیم . و خاطرات بسیاری با هم داریم . نمی دونستم که با این عملم چنین احساسی به تو دست میده . من ازت عذر می خوام . و امیدوارم که دیگه چنین فکری نکنی . بعد از دوست عزیزم ، حامد  تشکر میکنم . وقتیکه دنیایم رنگ سیاه به خودش گرفته بود ، حامد بود که دستم رو گرفت . در ساخت این بلاگ کمکم کرد . من و به دوستاش معرفی کرد . از خلق و خوی همه بچه ها برام گفت . یاد داد که چی بنویسم . با چه کسی صحبت کنم . حتی چه کسانی ارزش لینک کردن دارند . من قبل از ساخت وبلاگ دکتر ماری ، وبلاگ دیگری به نام سکوت داشتم ، که همه اون رو میشناسید . وبلاگی که بیش از ۲ سال ، با تمام وجودم نوشتمش . و تمام نوشته هاش از عمق احساسم و با اشک نوشته شده . ساخت وبلاگ دکتر ماری ، تنها دلیلش ، گسترده کردن ارتباطم با بلاگر های پزشکی بود . و پدر برای ساخت اینجا خیلی کمکم کرد . و وقتی هم که بدون اطلاع خداحافظی کردم ، خیلی نصیحت کرد . ای کاش بودید و تهدیداتش رو میدیدید . فقط برای عملی نشدن اون افکار شیطانی دارم مینویسم . اگر چه میدونم هیچ وقت عملی نمیکرد ولی خب من تا ساعت ۴ امروز فرصت دارم ، اینجا رو باز کنم و آبروی خودم و حفظ کنم . والا ....... ( شوخی میکنم ، پدر دل بزرگی داره . امیدوارم در تمام زندگیش شاد باشه )

دکتر مثبت عزیزم ، مدتی که بلاگت بسته بود ، همیشه این سوال در ذهنم بود که نکنه اتفاق خاصی رخ داده که حتی خداحافظی  و هم فراموش کردی . حالا ما خبر نداشتیم که به دنیای هپروت پناه آوردی و رفتی فضا و ازونجا داری به ما نیشخند میزنی . خداییش نگرانت بودم و خوشحالم که سالمی و دوباره مینویسی .

علی عزیزم ، که همچنان از بستن بلاگش ناراحتم . دومین دوست وبلاگیم و هم دانشکده ای عزیز . که دلم برای هپلیاش خیلی تنگ شده . ولی با تعویض وبلاگش ، انگار خودشم کلی عوض شده . یام میاد اون روزی که برای چند لحظه ای وبت رو بسته بودی . چه بساطی راه انداخته بودی و چقدر اذیتت کردیم . دیگ به دیگ میگه روت سیاه . و دوست و هم دانشکده ای دیگرم ..  پیام عزیزم . پیام جان من هیچ وقت نخواستم صورت مسئله رو حذف کنم که اینموریکس عزیز هم اشاره کردن . باور کنید من آدمی نیستم که از سختی ها فرار کنم . من دردهای بیش از این رو تحمل کردم . اما خب ، گاهی یک آتشفشان خفته هم منفجر میشه . دست خودم نیست . خیلی چیز ها رو نمیتونم بگم و همین نگفتن ها ، انباشته میشه و در یک روز به حد انفجار میرسه .

دکتر پرتغالی جونم : ازت ممنونم که همیشه حامی من هستی . ازین همه محبتت ، به خدا شرمنده شدم . امیدوارم من و ببخشی و با دیدن شروع دوبارم ، شاد شی .

و نیلویی نازم . شب هایی که همه کنار هم بودیم  ، بهترین شب های زندگیم بود . یادش بخیر . اون موقع ها من امتحان داشتم و مجبور بودم ، بساط خنده و ول کنم و بخوابم . حالا که امتحانم تموم شده ، جمعمون هم پاشیده شده . یکیمونم  که رفت کانادا . بقیه هم که در فکر رفتن هستند . خیلی دلم برا اون لحظه ها تنگ شده . حالا خواهشا از دست من عصبی نباش .  شما همیشه برای من مهم بودید . یادته شبی اومدم و بهت گفتم ازت ناراحتم . بعد اون هیچ وقت وبلاگم بدون حضور تو نبود . ازت ممنونم .

هاریسون ، نسرین عزیز ، مارکوپولوی دوست داشتنی که نمیدونم کی سفرش تمام میشه و به خونه بر میگرده و تمامی دوستانم ..  

و اینکه در پایان از دکتر کوچولو و mededuinfo ی مهربون تشکر می کنم که برای بلاگم تبلیغ کردند .

صحبت هام خیلی زیاده ، بخون ولی نپرس ! فقط اومده بودم که بگم  سلام دوستان

 

 Oct 31, 2008 10:30 AM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:7  توسط ماری  | 

غرغرهای من

من همیشه فکر میکردم بخش های ماژور خیلی سخت تر از مینور ها هستند ..ولی امروز به اشتباه خودم پی بردم . خوندن یک کتاب و آموزش درست در عرض یک ماه خیلی سخته . وارد بخش ENT شدم ..فکر مکنم بخش یخی باشه .. البته من به دلیل مسائل سینوزیت و گوش و اینا دراین بخش استادم . روز اولی که رفتم ، استاد هر چی میپرسید من جواب میدادم و آخرش هم با اینکارم سطح انتظارش و افزایش دادم . هنوز امتحان بخش پوست رو ندادم .. خوندن هبیف آسونه ولی یادگیریش سخته . فردا هم کل خانواده و افراد فامیل میرندمسافرت و من مجبورم مثل بچه درسخونا بچپم خونه و درس بخونم . و آشپزی کنم . راستش من اصلا آشپزی رو بلد نیستم . حتی بگید نیمرو درست کن .. من بلد نیستم . یعنی مادر همیشه به من گفت نمی خواد یاد بگیری .. بشین درست و بخون ..ازدواج کنی برات خدمتکار میگیرم . اینجوری شد که الان غمم میگیره وقتی تنهام .واقعا چه خوبه که سیستم مدرن و الکترونیکی رایج شده و هر چیزیرو قاطی میکنی و یه چیزی ازش میتونی در بیاری . غذای سرد و یخ و ازین مزخرفات . برای امتحان پره انترنی باید چه کار کنم ؟؟ راستی یکی به من بگه مرجع زنان هنوز دنفورثه ؟ خوندن حجم سنگین دروس تو این فاصله زمانی واقعا سخته . کی باید شروع کنم ؟؟ چرا ما همش باید امتحان داشته باشیم . ؟ پس کی راحتمون میزارن . این روزها دلتنگم. نمیدونم برای چی یا کی ! فقط یک حس خاصی دارم .

وبلاگ نیلوی مرداب به روز شد

 Oct 28, 2008 9:46 PM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:6  توسط ماری  | 

آخرین روز پوست

نمیدونم باید امروز رو چگونه توصیف کند . بد یا خوب ؟؟؟ شب گذشته تا دیروقت بیدار بودم .نمیدونم چرا ! خوابم نمیبرد . اینطوری شد که تا نیمه های شب که چه عرض کنم ، تا نزدیکی های صبح بیداربودم و در رخت خواب غلت میزدم . وقتیکه صبح از خواب بیدار شدم احساس بدی داشتم . وومیتیگ و سردرد و اینطوری شد که نتونستم از تختخواب بلند شم ، و این باعث شد که آخرین بخش پوست و در خونه بمونم . آره ..بخش مورد علاقه م تموم شد .و روزهای زیبای دیگری به خاطره ها پیوست . روزهای پر ازشادی و زیبایی که هرگز تکرارنخواهد شد و با هر بار یاد آوری روز های گذشته ، باید حسرت چنین لحظات پاکی رو بخوریم . من واقعا به پوست علاقه مند شدم . استادمون هم بسیار مهربون بوده و از همین جا ازش تشکر می کنم . اما از صبح بگم .. وقتیکه بیدار شدم ، چشمتان روز بد نبینه ، ناگهان موجود سیاهی به سرعت از جلو چشام رد شد..دقیق که شدم دیدم به ، یک مارمولک در اتاقم  ماراتون میره . بر خود مسلط شده و جاروبرقی رو آوردم و افتادم به جون این وروجک  واقعا گرفتنش خیلی سخته .اونم تو اتاق که از لای پتو و در و دیوارو لباس بالا میره .فکر اینکه دیشب و با چنین موجودی سپری کردم ، منو میترسونه . اینم از شانس منه . آدم های دیگه با چه چیزایی شب و به روز میرسونن ،من بیچاره با پشه و حالا مارمولک . چند شب قبل یک دونه پشه با مارک نماتودی وارد اتاقم شده بود ، همین که عزم خواب میکردم ، وزوزش و شروع میکرد .منم مجبوری چند ساعت باید چراغ روشن می کردم ومی افتادم دنبالش . آخرشم پیداش نمی کردم و مجبور بودم با آهنگ لالایی دل نشینش بخوابم  حتی شب هام راحتمون نمیگذارند .

این روزها نمیتونم افکارم رو درست متمرکز کنم . درس هم که تعطیله.بلندبودن شب هم معضلی شده برا من ! هر چقدر بخوابی و فیلم ببینی و .. تازه ساعت خودش و بکشه میشه ۸ . من هم که تک و تنها تو خونه نشستم ،بیچاره میشم . دیگه اینقدر طول و عرض اتاق رو طی میکنم  تا مثلا ساعتی بگذره. نت اومدنم که دیگه کار شبانه روزیم شده .حال و حوصله ساز و نقاشی هم ندارم . اینه که خیلی گذر زمان رو اعصابم رژه میره . خوش به حال اونهایی که حس درس خوندن دارن .واقعا موفقند .بازم اسم درس و کتاب و آوردم میدونم دوباره خیلی ها باید تو کامنتهاشون این مسئله رو وسط بکشند خداییش شما با این شب های بلند چیکار میکنید ؟!!!

قرار بود این هفته تمام کلاس هامون رو کنسل کنیم ،اما امروز با خبر شدم که بعضی از اساتید اصرار دارند که ۵ شنبه و جمعه هم برامون کلاس مزخرف آمار بزارند . خداییش درسی به این مزخرفی ندیدم . با این حساب این تعطیلی هم پر!

 وبلاگ نیلوی مرداب به روز شد

 Oct 19, 2008 9:59 PM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:6  توسط ماری  | 

روزهای بی مشغله

هفته ی پر مشغله ای نبود . هر چه بود گذشت .اما چندان جالب نبود . این روزها وضع روحی مناسبی ندارم و خیلی به هم ریخته ام .و این موضوع جسمم و هم درگیر کرده . خیلی زود عصبی میشم و اصلا مریم قبل نیستم .فکر میکردم با سفرم به اصفهان و یزد کمی روحیه م درست میشه . اما راستش هیچ فرقی نکردم و شاید کمی هم بدتر شدم   اصلا دوست ندارم ، به دیگران انرژی منفی بدم ، به همین خاطر سعی میکنم که دوباره ظاهرم و درست کنم تا دیگران در برخورد با من دچار مشکل نشوند و همچنان چهره ی خندانم رو ببینند . خیلی دل تنگم ، و خیلی دوست دارم فریاد بکشم .اما من و که میشناسید .همیشه سکوت می کنم . این هفته از درس خوندن هم خبری نبود و بیشتر به دیدن فوتسال گذشت ، حقشون بود که صعود کنند ولی اشتباه شون در دقیقه آخر بود که باید توپ رو نگه میداشتند . برخلاف اکثر مردم که اهل فوتبال هستند من به فوتبال چندان علاقه ای ندارم .

بعد رفتن به بخش پوست و فهمیدن اینکه هیچ انسانی پوست سالم ندارد و حداقل ۵ مشکل و میشه در پوست افراد پیدا کرد ، بر آن شدم که به نزد استاد گرام بروم . الان ۲ روزه که شروع به مداوای پوستم کردم . البته این از بیکاریه !!! وقتی به استادم می گفتم که برای چی اومدم ، خندید . این خنده از صدتا ... بدتر بود نه ؟ نتیجه ش این شده که از صبح شروع میکنم به زدن داروها و کرم های مختلف تا شب  . آینه هم فکر کنم از دیدن من خسته شده ، بس که جلوش میشینم .

فردا case report پوست هست . هفته ی قبل استاد می خواستند به گردن ما بندازند ،از اونجا که هیچ کسی حال و حوصله حفظ کردن و بحث رو نداشت قبول نکردیم و این شد که خود استاد فردا مطرح میکنه  البته پروفسوران بخش پوست ( یعنی ما  ) هم باید در این جلسه حضور  داشته باشیم و نظرات ارزشمند خودمون و ارائه بدیم .چه شود !!!!!با هزار زحمت هم ،امتحان بسیار سخت پوست رو عقب انداختیم .خیالم کمی آسوده شده .چون هنوز هبیف و وا نکردم . چه کسانی بودند که میگفتند مریم زیاد درس میخونه ؟؟؟؟؟ امیدوارم دیگه از این اشتباهات نکنید .

فشار خون پدرم این روزها بالا رفته . اصلا سابقه چنین چیزی و در فامیل نداریم و جالبه که سن پدرم هم اونقدر زیاد نیست که هیپرتنشن ثانویه رو براش مطرح کنم . بدتر اینکه مینیمم فشار ش بالاست . اونهم ۹ یا گهگاه ۱۰ . ECG  هم نرمال بوده . باید داروهای کاهنده و براش شروع کنم . این موضوع هم کمی نگرانم کرده .

گاهی با خودم فکر میکنم که ایکاش غرور در آدم ها وجود نداشت . اینطوری شاید خیلی راحت ،خیلی از مطالب و بر زبان می آوردند و تلخی ها رو در قلبشون ذخیره نمی کردند . اما گاهی برای نشکستن غرورمون مجبوریم تسلیم چیزهایی بشیم که اصلا دوست نداریم .

زیاد صحبت کردم . همیشه شاد باشید . از ته دلتون .

 Oct 14, 2008 7:49 PM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:5  توسط ماری  | 

امروز من

بعد یک روز وقفه علمی ، به درمونگاه پوست رفتم . که مزایای بسیاری داشت . مهمترینش این بود که اینترن های لاین قبلی دوره پوستشون تموم شده بود و امروز بدون اینترن بودیم و تنهایی مریضها رو ویزیت کردیم و در موردشون بحث کردیم و زمانیکه استاد اومدن برداشت هامون رو توضیح دادیم . و خیلی به یادگیری کمک کرد . case جالبی که امروز اومد بچه ای بود که بخش دیستال متاکارپ های ۲ و ۳ دست راستش دچار سوختگی شده بود . مادر بچه حین معاینه از بیماری دیگر بچه گفت . اینکه : شما تا به حال دیدید فردی حس درد نداشته باشه . بچم حس درد نداره . یعنی اگر دستش لای در گیر کنه ، یا بیفته ، زبانش و گاز بگیره متوجه دردش نمیشه . بدلیل همین بیماری از بدو تولد دچار خشکی قرنیه هست . بعدکلی بررسی متوجه شدیم که این بچه ۲ ساله دچاربیماری نادر HSAN هست که نوروپاتی سیستم اتونوم و پریفرال هست . که منشا ژنتیکی داره . جالب بود که بخش لترال پلک های فوقانی وتحتانی به وسیله ی یک وب به هم متصل بودند . دلم برای این بچه خیلی سوخت . اما کاش دردهای روحی رو هم حس نمیکرد . شاید دنیاش رنگ قشنگتری میگرفت .

نمیدونم مردم ما تا کی میخواهند به این وضع اسفناک  ادامه بدند و کی باید یاد بگیرند که با پزشکان زحمت کش چگونه برخورد کنند . خانمی مراجعه کرده بود که ادعا میکرد آقای دکتر به ایشون گفتند که قبض ویزیت رو نمیخواد بگیره و رایگان درمانش میکنه . منشی بیچاره هم پشت سرش به درمونگاه اومد و تا از صحت این مطلب مطلع شه . که دکتر این مسئله رو تکذیب کردند . این خانم بقدری پررو بود که حد نداشت و با حکمرانی استاد رو مجبور به ادامه درمانش به طور رایگان می کرده . و ادعاش هم این بود که پول نداره . حالا ظاهر این مریض : ابرو تاتو ، مانتوی بسیار شیک، شال بسیار خوش رنگ و .... ولی خوشم اومدکه دکتر زیربار نرفت و ویزیتش نکرد .البته این خانم رو میشناخت و گفت : به قدری گستاخ هست که با همین داد و فریاد درمطب من رو مجبور به انجام بیوپسی به طور رایگان کرده . و من موندم که تا کجا این مردم باید پیش برند تا بفهمند باید چگونه آداب و رعایت کنند . نمیگم که همه مردم دارای وضع مالی مساعدی هستند . چند روزپیش برای خرید به مغازه ای رفته بودم که آقای پیری اومد و از فروشنده تقاضا داشت که کاهوهای لکه داری که فروشنده ها  از کاهوهای سالم جدا میکنند و دور میریزند خریداری کنه . چون پول خرید کاهوی سالم رو نداشت . اما این خانم واقعا نوبرش بود .

این روزها از درسهام غافل شدم . جام جهانی فوتسال هم حسابی سرگرمم کرده . الحق قشنگ بازی میکنند . امیدوارم مقام خوبی رو کسب کنند . تا دوردی دیگر بدرود

 Oct 7, 2008 10:25 PM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:5  توسط ماری  | 

سفرنامه اصفهان

بعد مشقات زیاد ، بالاخره مثل باقی آدمیان مزه واقعی تعطیلات رو حس کردم و به یک مسافرت ۳ روزه به اصفهان و یزد رفتم . روز عید رو در اصفهان گذروندم و بعد مدتها از شرمندگی دوستم رجا در اومدم و به دیدنش رفتم . رجا همون medical-life هست که فکر کنم اغلب بچه های بلاگ نویس پزشکی بشناسنش . دختر فوق العاده مهربون و خوبی هست . اگرچه زمان بسیار کمی رو کنارش بودم ولی خب در همین مدت کوتاه هم به من خیلی خوش گذشت .بعدش هم به اتفاق خواهرم که داروسازی اصفهان می خونه و عموی عزیزم به یزد رفتم .از یزد انتظار بیشتری داشتم ، اما واقعا ارزش آثار وابنیه تاریخی شون رو نمیدونند و کلا چهره شهر یک چهره خشت و گلی هست . شاید بهترین جایی که میتونم نام ببرم آتشکده ی یزد باشه . یک مورد بسیار بدی که توجه من رو جلب کرد این بود که به راحتی نمیتونستیم آدرس مشهوترین مناطق رو پیدا کنیم . واصلا تابلویی ، چیزی که مشخص کننده باشه وجود نداشت . مثلا رو دیوار کناردرب ورودی آتشکده ، رو یک کاغذ با خودکار نوشته بودند آتشکده  و این اصلا درست نیست . من شخصا از اصفهان بیشتر خوشم میاد . جمعه هم به اتفاق خانواده از اصفهان به سمت شمال حرکت کردیم . فکر کنم در این تعطیلات بیش از نصف مردم ایران در مسافرت بودند . چون از اصفهان تا شمال ، حتی در اتوبان هم با سرعت ۱۰ تا ۲۰ کیلومتردر ساعت راه میرفتیم و بقدری جاده ها سنگین بودند که حد نداشت . اینطور بود که یک راه ۸ ساعته رو در عرض ۱۴ ساعت اومدیم . صبح هم بلاجبار به درمونگاه پوست رفتم . البته دکتر هم به علت برگزاری همایش پوست در اصفهان ، به این شهر مسافرت داشتند . امروز هم درمونگاه خیلی دیر شروع شد که فکر کنم ایشون هم مثل ما در ترافیک گیر کرده بودند . در عجبم از بخش پوست .خیلی زیباست . کاش میشد من هم به این رشته برم ولی ........ خب باید به درسهام برسم .تعطیلات تموم شد ، و درگیری های پزشکی باز هم شروع شده . خدانگهدار  

 Oct 4, 2008 10:09 PM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:4  توسط ماری  | 

اوقات فراغت

خلاصه از شر بخش های ماژور راحت شدم و در حال حاضر در بخش زیبای پوست هستم . به قدری این بخش زیباست که نمی دونم چطور توصیفش کنم . البته بخش سنگینی هست مخصوصا مطالعه کتاب هبیف که وحشتناکه ولی بیماران جالبی مراجعه می کنند و چیز هایی رو مطرح می کنند که تا حالا فکرش رو هم نمیکردم اینا بیماری پوستی هست و درمانی براش داریم . و جالبتر اینکه  دکتر هر دارویی مینویسه  همه بچه های گروه سریع یادداشتش می کنیم که برای زیباتر شدن پوست و مو و این حرفا استفاده کنیم . منکه به این رشته علاقه مند شدم  .

۴ شنبه هم بعد کلی سختی امتحانات تصمیمدارم یه سفر ۳ روزه به اصفهان داشته باشم . ۶ ماهه که نرفتم و دلم گرفته. البته قرار هست که اینبار به یزد هم برم واز بناهای تاریخی اونجا دیدن کنم . اینقدر بخش های ماژور عقده ایم کردند که نمیدونم با این همه وقت آزادی که الان دارم باید چه کارکنم !! شما پیشنهادی ندارید .من اوقات فراغتم رو چطوری پرکنم ؟؟؟؟

 Sep 30, 2008 12:59 AM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:53  توسط ماری  | 

روز ناشنوایان

دنیایی میان صدا و سکوت و سخنانی که از جنس تحرک دست ها هستند . کاش کسی باشد که دنیای  سکوتشان را بشکند .نمیدانم شاید دنیا از جنس دیگری شود .

۳۰ سپتامبر ، روز جهانی ناشنوایان مبارک باد .امیدوارم گام های اساسی چه در جهت پزشکی و چه در جهت خدمت رسانی به این عزیزان انجام شود . و دایره ی ارتباطات با ناشنوایان عزیز گسترده تر شود .

 Sep 29, 2008 8:59 PM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:52  توسط ماری  | 

اخبار پزشکی

عسل مي تواند جايگزين داروهاي آنتي بيوتيک شود .
طبق يک مطالعه که به تازگي انجام شده است، عسل که در کانادا ساليان زيادي از آن در چاي و آب داغ براي درمان گلو دردهاي شديد استفاده شده است مي تواند به زودي در مبارزه با عفونت هاي شديد گوش، بيني و گلو جايگزين آنتي بيوتيک ها شود.

شيرمادر ضريب هوشي کودکان را تا۱۰واحد افزايش مي‌دهد .

هر سال ‌١٢ ميليون کودک در سطح جهان تلف مي‌شوند که هفت ميليون از اين مرگ و ميرها با جانشين کردن شير مادر به جاي شير خشک قابل پيشگيري است.

برای توضیح مطالب به سایت پزشکان بدون مرز مراجعه فرمایید

 Sep 28, 2008 10:59 PM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:52  توسط ماری  | 

آخرین روز تعطیلی

بعد امتحان سنگین اطفال ، یک هفته مرخصی دادند و امروز هم آخرین روز این تعطیلی هست . اگر از کارهایی که تو این تعطیلات انجام دادم بخوام بگم در چندکلمه خلاصه میشه . خوابیدم ، فیلم دیدم ، خرید کردم و خونه ی عمو رفتم .به همبن راحتی . اما ماکس فایده ای که برام داشت همون کلمه ی اول بود " خوابیدم" .

امروز روز قدس هست . اگر از لحاظ قمری حساب کنیم من در روز قدس بدنیا اومدم . یعنی آخرین جمعه ماه رمضون ساعت ۹ صبح . یعنی همون ساعتی که اولین قدم های راهپیمایی گذاشته میشه . تولدم مبارک . جالبه که این تولد قمری من امسال با تولد شمسی بابا جون یکی شده . بابایی تولدت مبارک . ان شا الله ۱۲۰ سال عمر با عزت داشته باشی .

تا چند ساعت دیگه خواهرم برمیگرده  اصفهان . دوباره تنهایی و مصیبت من شروع میشه . وقتی که اینجاست خیلی خوبه . اگرچه هفته ی دیگه میرم پیشش ولی چه فایده . دوباره  غصه هام شروع شده .

من هم وارد سال ۶ پزشکی شدم . از فردا بخش پوست شروع میشه .فکر کنم پوستمون رو بکنن.خیلی بزرگ شدم . یادم میاد روز اولی که وارد کلاس پزشکی شدم . با درس بیوشیمی که ساعت ۳ برگزار شده بود . ترم اولی که بودیم خیلی بچه ها به غلط کردن افتاده بودند که چرا پزشکی روانتخاب کردند . پزشکی رشته ی سخت و زیبایی ست . من که هنوز با خوندن هر کتابش لذت میبرم چون هر روز  مطلب جدیدی رو بهت یاد میده و معمای تازه ای رو برات طرح می کنه . اگر مردم و قوانین کشور کمی بیشتر به این رشته توجه کنند شاید رنج های این رشته هم کمتر شه . خیلی خوشحالم از اینکه اینجا هستم و به انتخاب خودم میبالم .

 Sep 26, 2008 1:46 PM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:51  توسط ماری  | 

کادوسه

می دانستید نماد پزشکی کادوسه نام دارد ؟يك كاسه، يك چوبدستي و يك مار كه به دور  يك  محور قائم (چوبدستي) پيچيده است؛ نماد و علامت پذيرفته شده علم پزشكي در سطح جهان است. كادوسه! نامي كه قبل از هرچيز يادآور نامواژه كادوس kādus نام قديمي تالش امروزي است.اما آيا هيچ انديشيده ايد كه چرا آن را كادوسه مي نامند؟ گفته مي شود نام اين علامت يعني كادوسه از واژه اي يوناني يعني كادوسوم caduceumگرفته شده است كه به معناي بشير است.و البته معاني ديگري چون آورنده پيام ها  و قاصد اعلان جنگها ، مخبر جشن هاي بزرگ ،اعلام كننده جنگ هاي تن به تن و.. هم برايش گفته اند.كلمه كادوسه به معناي خروس هم آمده است كه پيام آور آفتاب است.اين نماد در سال 1798 در انقلاب كبير فرانسه به عنوان علامت افسران بهداري انتخاب شد. و... در افسانه هاي يوناني هم در اين باره صحبت هايي شده است..گفته مي شود كادوسه نمادي از مار شفا دهنده موسي هم هست. حتي آن را نشانه پيوستگي دو جنس هم مي دانند. كه حاصل آن باروري است كه شيره حيات در آن است ودر حال فوران و ريختن در كاسه است.اين پرسش ممكن است در ذهن هر تالشي ايجاد شود كه چرا نام اين نماد كادوسه است؟ واصلاً چه ربطي به قوم كادوس دارد؟ نقل تالشي: ( در ادامه مطلب بخوانید )

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:50  توسط ماری  | 

باز آمد بوی ماه مدرسه

باز هر دفتر تقویم بر روی مهر ایستاده است و اولین روز مهر ، سالروز میلاد فرزانگی و دانش را برایمان قلم میزند . یادش بخیر .آن روز های کودکی ،که شور و عشقم کیف و روپوش و دفتر های تازه بود و کتب رنگارنگی که نمیدانستم چیست . اولین کلمه ی دانشم را خوب به یاد می آورم " آب " بود . و اولین جمله "بابا آب داد" . ومن میان "ب" آ" د" گیج شدم .  چه کودکانه مینگریستم آرزوهای بزرگ را . و چه بزرگ بودند انسانهای ۲۰ ساله . امروز که می نگرم میخندم . باز هم اول مهر آمد .قدم زنان تا درگاه کلاس . زنگ های تفریح و بازی های گروهی وهمکلاسی هایی که نمیدانم کجا هستند ، چه می کنند . چه زود میگذرد . امروز هم اول مهر است .من دیگر باکیف و لباس جدید به مدرسه نمیروم . مدرسه جایش را به دانشگاه داده است . دانش آموز  به دانشجو . و معلم به استاد . همه چیز فرق کرده است.آرزوهایم به حقیقت پیوسته است و بیست سالگی را نیز گذرانده ام  . آری ، می گویند بزرگ شده ام . اما آیا براستی بزرگ شده ام !!. باز هم اولین روز مهر است . زمان چه با شتاب در گذر است . آواز مهر آمد همچنان در گوشم می پیچد . الفبای زندگی چقدر تغییر کرده است . و بار مسئولیتی سنگین شانه هایم را خم میکند .مشق های شبانه ام مخوف تر شده اند و سرمشق هایم انسانهای بیماری هستند که مرا ناجی خود می دانند . دغدغه ها بیشتر شده است . باز هم اول مهر آمده است . یادش بخیر  طوفان زمان چه تند در گذر است .کاش لحظه ای بایستد تا اطرافم را خوب بنگرم .

 Sep 23, 2008 10:26 PM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:50  توسط ماری  | 

توهم اطفال


راستش تعطیلی هم کمش خوبه ! دلم واسه   درس خوندن تنگیده !!! اطفال یادت بخیر !!!!عشق چه کارها که نمی کنی ! تا زمانی که درس و امتحان و هر روز به بخش ها رفتن جزء برنامه ی روزانه مون هست ، بد جوری کلافه وخسته میشیم ، ولی خداییش اگر چند روزی از  چنین محیطی دور بمونیم مثل آدم های معتادی هستیم که بهشون " چیز " نرسیده !حالا  از این وضع کلافه میشیم . خودمونم تکلیف خودمون رو نمیدونیم . دلم برای سخت گیری های استادم تنگ شده . آه اطفال کجایی که  یادت بخیر !!!!!!!!!

      Sep 23, 2008 8:26 PM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:49  توسط ماری  | 

روزهای زیبای زندگی

چقدر آرزوی دیدن چنین لحظه ای رو داشتم که بی خیال درس ، با آرامش کامل بخوابم و بگردم و بچرخم . و حالا بعد سختی زیاد ، این آرامش به من رو کرده والحق که زیباست . دیروز تولد بهترین و عزیزترین رفیقم بود . خیلی دوست داشتم دیروز این مطلب رو بنویسم ولی به دلائلی که خودش مقصر بوده این کار عملی نشد . حالا از همین جا تولدش رو تبریک میگم و براش آرزوی بهترینها رو دارم . راستی ماشین هم همون روز درست شد و از پارکینگ خارجش کردم . و تعطیلیم زیباتر شده .

این شب ها که شب های قدر هست خیلی مقدس و عزیز هست . شب گذشته به مسجد محل تولدم رفتم با عموها و افراد فامیل. شاید شب قدر امسال از هر سال برام عزیز تر بود. و برای همه دعا کردم. یک چیز خیلی برام جالب بود .اینکه همه گریان از خداوند حاجتی رو طلب میکنند و هیچ کسی نیست که بگه خداوندا شکرت از تمام نعماتی که به ما عطا فرمودی . خداوندا متشکرم به خاطر همه چیز . دلم میخواد هر کسی ازمن بدی دیده ، تو همین شبهای عزیز من رو ببخشه تا در مقابل خداوند روسیاه نباشم . متشکرم .

بزرگترین شوخی تاریخ ، ۳۱ شهریور" آغاز جنگ ایران و عراق" مصادف شده با " روز جهانی صلح " و " روز جهانی آلزایمر " . با خود فکر میکنم که حتی تاریخ هم ما را به بازی گرفته است .

وبلاگ نیلوی مرداب به روز شد

Sep 22, 2008 1:27 PM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:45  توسط ماری  | 

عقده بازار امتحان

بالاخره تموم شد امتحان اطفال رومیگم .بعد ۴ ماه از زندان اطفال آزاد شدم . نمی دونم این تابستون لعنتی به چه صورت گذشت ولی بدترین تابستون عمرم بود . شب و روزکشیک دادم و درس خوندم .  ۲ هفته ی آخر هم اونقدر طول و عرض اتاق راه رفتم و درس خوندم که از چهار دیواری خونمون بیزار شدم .ولی بالاخره تموم شد .امتحان خوبی بود . البت برای من آسون بود ولی بچه ها ناراضی بودند .اینقدر عقده ای شدم که نمیدونم بعد امتحان به کدوم یکی از تفریحاتم برسم ؟!!! خرید کنم ! فیلم ببینم ! گردش! مسجد! مسافرت ! با کلی شوق از جلسه بلند شدم و به سمت خونه میومدم ودر فکر یک هفته تعطیلی و اوقات فراغت که چشمتون روز بد نبینه ، صدای ترمز یک ماشین و اصابت و تصادف !!! نمیدونستم چی کارکنم فقط میدونستم مقصرم . چقدر دلم میخواست خونه بودم و میخوابیدم ولی به دلیل همراه نبودن مدارک ماشین، ماشین نازنین به پارکینگ رفت . تا ساعت ۵ دویدم ..تک وتنها . خسته و مونده . ولی.............! همه چیز به تلخی به پایان رسید و الان ماشینم ندارم که برم بگردم .. مسافرت .تفریح، همه چیز تباه شد . اینم از شانس بد من ! ولی خدارو شکر که سالمم  چون چند شب پیش دلم افتاده بود که خواهم مرد حالا دعای کی پشت سرم بود خدا میدونه!

توصیه اخلاقی ، هنگامی که پشت رل نشستید به هیچ چیز غیررانندگی فکر نکنید .

برای بعد امتحان هیچ برنامه ریزی نکنید .

من موندم با اینهمه عقده در ایام تعطیلات چی کار کنم ؟!!!!!

 Sep 21, 2008 4:05 AM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:44  توسط ماری  | 

روزمرگی

بعد چند روز رفتن پی در پی به بیمارستان ، یک روز از شدت خستگی و خواب تصمیم گرفتم که بیمارستان و بی خیال شم و به امورات خواب بپردازم . ساعت ۹ صبح دوستم زنگ زد. با دیدن اسمش، دنیا به روی سرم گردیدن گرفت و گفتم الانه که به نقل استاد گرانقدر بگه تو کدوم گوری هستی ، پاشو بیا که تا ۳ میشمارم اگه نیومدی، دیگه چشم به چشت نخورده .. گوشی و برداشتم و با ترس و صدایی خواب آلود گفتم ...س س  سلام . فقط شنیدم دوستم گفت .. مریم شما کجایید ؟ استاد رفته مرخصی و تا ۲۲ نمیاد . شنیدن همان و بلند شدن صدای خروپف از شعف و شادی همان .

ایام ماه رمضونی کلا بساط درس خوندن رو تعطیل میکنه .آخه خدا جون می گفتی این یه ماهه بشر کلهم تعطیل شن دیگه . نه درسی .. نه کاری .. حتی خوردنم سخته راست میگی . فقط خواب ... اونوقت قول میدادم همه روزه هامو بگیرم .. حالا چی . از صبح باید راه برم و کار کنم و بشورم و بسابم و درس بخونم که چی ؟!!! نمیدونم چه خاکی تو سرم بریزم .

ازهر چی بگذریم از سریال های ماه رمضون نمیشه گذشت ..که امسال اصلا خوب نیست . یادش بخیر سال گذشته در چنین ماهی بازی علی نصیریان در میوه ممنوعه که الحق زیبا بود .من نمیدونم این قریبیان نباید یه تکونی به خودش بده.. فیلم مرد از بس این مرد بی تحرکه( رو میم اول ضمه بزارید ، رو میم دوم فتحه ) البته منم چنین زنی داشتم با همچین قرو فری و با اون چشای قشنگ وا میستادم نگاه میکردم . در ضمن نمیدونم با مردن معصومه ...چه اتفاق دیگه ای تو فیلم باید بیفته . سریال های دیگه هم که از الان همه چیزش مشخصه . یعنی چی ؟! الان میگم .. داداشی که معلومه .. همه خونواده میریزند به هم و این اتحاد از هم می گسلد ( عجب خفن گفتم )بعد شب ای آخر ماه رمضون ،همه میرن سر خونه زندگیشون و عروسی و شب عروسی و بچه و نوه نتیجه و ه ه ه به خیر و خوشی تمام میشه . بعدی :عطاران کچلم که دیگه نوبرش رو آورده . فکر کنم زن عطاران خیلی آدم وسواسی باشه که این مردک تو فیلما خودشو ول میکنه . از این شلخته تر دیدید؟!!!آخرشم که معلومه .. آخه این فیلم از اول چی داشت که آخرش داشته باشه. خلاصه بگم یه هند بازاری شده امسال که نگو .

تصمیم دارم از مهر ماه برم درمونگاه روبرو خونمون کارکنم ..و بیمارببینم تا بیشتر  از این رشته چیز یاد بگیرم .حداقلش اینه که ۴تا آدم میبینم ،۴ تا آدمم من و میبینن .. اوقات میگذره دیگه . بچه ها از مهر وارد سال ۶ پزشکی میشم . ووووی خیلی میترسم .

Sep 10, 2008 6:45 PM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:41  توسط ماری  | 

...

نمیدونم بدبختی ملت ما تا چه حد به فرهنگ غلط مردم یا د.. مردم مربوط میشه . اما صحنه هایی که در بیمارستان دیده میشه حاکی از سطح پایین فرهنگ و اقتصاد کشور ماست . تئوری من از فرهنگ و مواردی که وارد آن شدند شاید کمی با دیگران فرق داشته باشه اما هر چه هست افسوسی است که آه رو از نهاد دل خارج میکنه .

امروز در بیمارستان خانم بارداری (۸ ماهه) هنگامیکه مطلع شد جنسیت جنین دختر هست ، با قرص برنج خودکشی کرد و هر دوشون از بین رفتند . این خانم با داشتن دو فرزند دختر اقدام به چنین کاری نموده . شاید از شوهرش سر کوفت میشنیده .. شاید خانواده ها آزارش دادند .. اما جالب اینکه فرهنگ و عقاید ما حتی از دوران جاهلیت هم عقبتر هست ..چرا که اونها حداقل به مادر رحم می کردند

در درمانگاه نورورلوژی خانمی با سردرد مراجعه کرد . و برای درمانش دکتر آمپولی تجویز کردند که فقط میتونم بگم تقویتی نبود .  جالب اینکه بیمار بعد از تجویز رو به آقای دکتر فرمودند که بدلیل روزه داشتن نمی تونند این آمپول را استفاده کنند .. آیا دکتر دستور میدند ؟؟ آقای دکترهم گفتند که مرجع تقلید من میگه اشکالی نداره چون تقویتی نیست . برو از رساله خودت نگاه کن اگرمرجع تقلید تو هم گفت اشکال نداره ..تزریق کن .. والا بعد افطار هم بزنی ایرادی وارد نیست . و من موندم و یک عمر درس خوندن در راه پزشکی و بیماری که روزه رو بر سلامتی خودش ترجیح میده

ماه رمضونی امسال مردم همه شاکی اند و این مدت زمان طولانی رو نمیتونن تحمل کنند . تعداد بیماران هم افزایش یافته که یا بدلیل مشکلات گوارشی و یا سردرد و ضعف مراجعه می کنند . واقعا مزایای تحمل گرسنگی به اندازه ۱۵ ساعت چیه ؟ باز هم خدا رو شکرکه کمی از گرمای هوا کاسته شده .

شب گذشته حانم ۵۴ ساله ای رو به یکی از درمانگاهها بردند. این خانم که با پای خودش اومده بود .. در شرح حالش ذکر کرده بود که به ناگاه  با کاهش  سطح هوشیاری کامل که فقط ۱۵ دقیقه طول کشیده مواجه شده و بعد آن هیچ مشکلی نداشته بیمار سابقه دیابت و هیپرتنشن را ذکر میکرده . پزشک کشیک این خانم را بعد معاینه سطحی با تشخیص اختلال روانی روانه خونه میکنه . بیمار به محض رسیدن به خونه میخوابه و بعد چند دقیقه همسرش هرچقدر صداش میکنه جواب نمیده .. بله بیمار مرده بوده . امروز استاد از ما پرسید برای این خانم چه باید می کردید ؟ که همه گفتیم چک BS . بله بیمار DKA  داشته . و من موندم و عمل یک پزشکی که اگریک لحظه برای بیمارش وقت میگذاشت .. شاید چنین مصیبتی را گریبانگیر چند خانواده نمی کرد .

Sep 7, 2008 6:44 PM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:40  توسط ماری  | 

اندر فواید دانشجوی پزشکی

در راهروی درمانگاه خانم مسنی با برگه CBC وUA :

خانم مسن : دخترم میتونی جواب این ها رو بخونی ببینی مشکلش چیه ؟

دانشجو : با نگاهی به برگه ها میگه : خب همه چیزتون خوبه .. نرمال نرمال

خانم مسن : آخه میدونی من عفونت ادراری داشتم ..مدتی دارو مصرف کردم .. دکتر گفت بعد اتمام داروهات ، یکبار دیگه آزمایش بده تا جواب رو ببینم ..خب یعنی الان خوبه ، من دیگه دارومصرف نکنم ؟

دانشجو : خب ، آزمایش که خوبه ، اما شما نزد دکترتون برای ویزیت برید  

 خانم مسن : نه مادر ، دیگه به دکتر نشون نمیدم . کی میخواد پول ویزیت بده ..تو هم دکترمیشی دیگه چه فرقی داره ،خدا خیرت بده !

دانشجو : !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!در حالیکه نمیدونی بخندی یا ناراحت باشی .

اجرکم عند الله دانشجوی پزشکی که مفت به این مردم خدمت میکنی

Sep 5, 2008 9:09 PM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:38  توسط ماری  | 

...

بودن یا نبودن ، رفتن یا نرفتن ، خواستن یا نخواستن ( amibivalance)

Sep 4, 2008 11:50 PM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:37  توسط ماری  | 

...

 روز پزشک بر همه پزشکان مبارک باد

یادم میاد یک آگهی بازرگانی بود که خیلی حرصم و در می آورد . با یک ابهتی میگفت : سفیدپوشان محبوب جامعه.....و فکر می کردم حتما می خوان از پزشکان یا پرستاران قدردانی کنند ..که یک دفعه میدیدی کارکنان شرکت یک شامپویی رو نشون میدادند که لباس کارشون سپید بود . آی حرصم میگرفت وقتی این رو میدیدم .

روز پزشک شده ، روز من ، روز تو ، روز تمام  آنهاییکه تلاش میکنند برای حفظ سلامت آدمیان .

به نظرم از لحظه ای که نامت در لیست قبول شدگان پزشکی حک میشود ، بار مسئولیتی سنگین بر دوشت قرار میگیرد .. که سنگینی آن تا پایان عمر برایت باقی خواهد ماند .. و در تمام لحظات خوشی، غم ، درد ، آسایش ، و در تمام لحظاتی که دیگران در آرامشند ...این حجم سنگین همراه توست و باید تحملش کنی .

و چه شیرین است برای آن فردی که عاشقانه در این مسیر گام بر میدارد . امروز روز من است .. روز تو ، و روز تمام آنهاییکه با ما هم قدمند .روز ی که باید بیاد بیاوریم .. برایچه این مسیر را انتخاب نموده ایم . پزشک من .. روزت مبارک .

*** خب اگرچه گفته بودم تا ۱۴ شهریور آپ نمی کنم ، اما خب به قدری از درس خوندن خسته شدم که مغزم در حال حاضر درد می کنه و اعصابم به کل خرابه . امروز امتحان عملی اطفال رو دادیم و از این بخش بسیار بسیار مزخرف خلاص شدیم . نفسمون رو گرفت . سه ماه هست که خواب آروم ندارم . بیچارمون کرد . آخرشم چی !!! روز آخر حالی ازمون گرفتن که ............................... کتاب و بستم و همین الان می خوام راه میافتم به سمت تهران. چند ماهه از این شهر لعنتی تکون نخوردم . به قدری سختی کشیدم تو این چند مدت که دیگه نایی برای فکر کردن و خوابیدن و هیچی ندارم .. فقط میخوام یه مدتی از کتاب ها دور باشم . من نمی فهمم چرا ما باید همیشه استرس امتحان رو داشته باشیم .. اصلا نفهمیدم چه جوری تابستون گذشت .. نه تفریحی داشتم .. نه خواب مناسب و نه ، فکر کنم ftt  گرفتم .. چون در این چند مدت صبحونه ی کامل هم نخوردم . به هر حال این بخش مزخرف هم تموم شد ..اگرچه امتحان تئوری مونده .***

شنیدم ایران برای اینکه بازیکنان آماده ی بازی های المپیک بشن . بالای ۸ میلیارد خرج کرده .ماشالله چقدرم مدال آورده.. همین که چین تا حالا بیرونشون ننداخته باید خدا رو شکر کنیم . چه طرز رقابت کردنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خب دیگه باید آماده حرکت شم .. خیلی کار دارم ...امیدوارم این چند روز در تهران به آرامش برسم ..

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:36  توسط ماری  | 

...

به دلیل امتحان اطفال این وبلاگ تا ۱۴  شهریور آپ نمی شود

Aug 5, 2008 12:56 AM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:36  توسط ماری  | 

جدیدترین اخبار

  Starting Hormone Therapy Soon After PSA Doubles After Radiotherapy Has Benefits*  

                                              Acyclovir Shows Anti-HIV Activity in Presence of Herpesvirus*

                                Vaginal Delivery May Increase Maternal Responsiveness to Newborns*

                   ECASS 3: Thrombolysis Beneficial Up to 4.5 Hours After Acute Ischemic Stroke*

برای مطالعه توضیحات اخبار به medscape مراجعه کنید .

Jul 26, 2008 9:27 PM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:34  توسط ماری  | 

...

برای شکست دادن رقیبت ، او را مغرور کن !!

Jul 23, 2008 1:58 AM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:33  توسط ماری  | 

...

هیچ کس تنها نیست . همراه اول !!! ...

خدا= همراه اول ؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:32  توسط ماری  | 

...

بعد ۱۲ روز دوری ، برگشتم . 

بخش اطفال نفسم رو بریده .هنوز ۱ ماه و ۷ روز دیگه به پایانش مونده . با این کشیک های سنگینش . راستش خیلی ها درست حدس زدید . بکوب درس می خونمReading a Book . احساس میکنم زمان کمی دارم برای یاد گیری . این بخش هم به قدری کارهای جانبی داره که اجازه نمیده راحت دروس دیگر رو مطالعه کنی .

این هفته خانواده محترم تصمیم گرفتن به مسافرت برند . کلی اصرار و خواهش که من هم برم .اما مگه میشد . کشیک هارو چی کار میکردم ؟ کنفرانس روز۱  شنبه ؟   این طور شد که مسافرت و بی خیال شدم و تکو تهنا !!! نشستم خونه . حال می کنید بچه درس خون رو !! یک شنبه ای کنفرانس داشتم که باید متنی رو ترجمه می کردم . البته فکر نکنید به ذهنم نرسید ها . نخیر به چندین دارالترجمه رفتم . التماس آمیز  خواستم که به من منت گذارند و ترجمه کنند . فرمودند . نخیر . در یک روز نمیتونیم این همه رو ترجمه کنیم. اومدم خونه و از لج همه نشستم پا ترجمه   و در عرض ۶ ساعت تمومش کردم . سرعت و دارید  ؟ اگر چه مسافرت نرفتم اما یه بیمار خیلی خوب دیدم که باعث شد خیلی علمم زیاد شه . بچه ای رو آورده بودن که تشخیص گلومرولو نفریت براش داده شد و نوعش هم PSGN بود . بیمار خودم شد . عجب CASE باحالی بود .و باید برای مورنینگ فرداش خودمو میکشتم . ساعت ۲۰:۲۰ رسیدم خونه .آخه کشیک اینجا تا ۸ شب هست ( استاجر) . با کلی برنامه ریزی برا مطالعه رسیدم خونه . اما از شانس بد من همون لحظه برق قطع شد . تا ۲ ساعت بعد . از شدت عصبانیت به حد مرگ رسیده بودم که تو این کشور لعنتی حتی برا ۱۰ دقیقه بعدتم نمیتونی برنامه ریزی کنی . چه برسه به آینده . من نمیدونم این چراغونی های تو خیابون برا چیه ؟ اینها مصرف اضافی برق نیست؟؟ . چند بار به شرکت برق زنگ زدم اما نا مردا جواب نمیدادن . آخه من باید با این حجم سنگین مطالب چی کار میکردم ؟

بالاخره مادر اینها هم از مسافرت برگشتند .  خواهرم برا تولدم یه عروسک خیلی بزرگ خرید . درسته ۲۴ سالمه اما در کادوها، عروسک تنهاچیزی هست که خوشحالم میکنه. الانم که دارم آپ میکنم تو بغلمه     ! وای نمیدونید چه نازه .

امروز خیلی ضایع شدم . از پله های بیمارستان با کلی ابهت میومدم بالا . یه دفعه کفشم نمیدونم به چی گیرکرد ! تو زمین و هوا معلق موندم و ............... افتادم . در معرض دید عموم . سرم و بالا نیاوردم و باسرعت رفتم تو بخش . ولی عجب دردی کشیدم .

یک پیامک ! جالبی امروز خوندم . که: بر سنگ های تخت جمشید آثاری از غم بر چهره ها مشاهده نمی شود . هیچ کسی سوار بر اسب نیست . برده داری دیده نمی شود . ( دارم به تشابه بین این زمان و اون زمان فکرمی کنم )!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز در هنگام پخش فیلم ..یک زیر نویسی اومد که بسیار جالب بود : برای رفتن به حمام زمان بگیریم و آن را به ۵ دقیقه برسانیم و اینگونه ۴۰۰۰ لیتر در مصرف آب صرفه جوی می کنیم . !!! به نظر شما در عرض ۵ دقیقه چه جوری میشه دوش گرفت ؟؟؟( اینجوری اینجوری )

 Jul 16, 2008 1:49 AM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:32  توسط ماری  | 

...

ساعت ۶ صبح بيدار شدم . با خودم گفتم كه امروز ، كمي ديرتر برم  بخش و از فرصت استفاده كنم برا درس خوندن . برا همين ساعت ۷:۳۰ رسيدم . در بخش رو كه وا كردم ديدن اينترنم داره بال بال ميزنه :ميگه تو كجايي بدو كه دكتر بر خلاف هميشه زود اومده . همونجا خشكم زد و بغضي عجيب گلومو گرفت .آخه من هميشه اولين نفر بودم كه تو بخش حاضر ميشدم از اونجايي كه استاد آشنامون بود و به اصطلاح عمو نام داشت .. وقتي بغضم رو ديد .. بيچاره از زود اومدنش عذاب وجدان گرفت و هيچي نگفت . ولي بد جوري حالم دم صبحي گرفته شد . حس بدي بود كه با استادت راه بري در حاليكه يدونه نت هم نذاشتي . فقط مي تونم بگم شانس آوردم .

مورنينگ امروز با من بود . استاد مربوطه ديگه لطف كردن و ۱ ساعت و نيم سر پا نگهم داشتن . داشتم ديوونه ميشدم .. عروق پام واريسي شد از بس ايستادم .. ۱ ساعت و نيم حرف زدم  اونم در مورد كهير

ديروز كشيك مزخرفي داشتم ... جالب هست كه يك بچه ۱۸ ماهه دختر .. با مصرف ocp بستري شده بود . بيچاره انگار خيلي عجله داشت . استرس عجيبي بود چون در مورد اين مبحث نه در نلسون و نه در مسموميت ها و نه در هيچ جاي ديگه چيزي نوشته نشده بود . حالا نميدونم عوارضش چيه ؟؟؟

بيمار بعدي نوزادي بود كه با استفراغ مكونيومي بستري شد . بيمار بعدي  بدليل پيلو نفريت و ....همه يه چيزي داشتن برا خوندن . اعصاب برا من نموند ولي خدا رو شكر كه خوب تموم شد .

روز بدي نبود چون تا ۶ غروب خوابيدم  از هيچ چيز به اندازه خواب لذت نميبرم .

 Jul 2, 2008 8:22 PM

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:31  توسط ماری  |