یک دانشجوی پزشکی
من از همه دوستان خوبم پوزش می خوام . دوستانی که خیلی در حقشون کم لطفی کردم و مدت هاست حالشون رو هم نپرسیدم . وقت کم آوردم و هر چه میدوم نمیرسم . شاید هر چند روز یک بار به نت سر بزنم ...من شرمنده همتون هستم .ببخشید .
Nov 21, 2008 2:34 PM
در بخش ENT هستم . استادمون واقعا هاپو و هاپولو هست
. شنبه همین هفته بارون بسیار افتضاحی در شهرمون بارید که شدتش واقعا وحشتناک بود . به طوریکه صبح که از خواب بیدار شدم .. دیدم ب...له تا زانو تو آب هست و نمیشه جایی رفت . بعد کلی کلنجار رفتن با دوستان و غیره ، گفتیم حتی اگه با شنا کردن هم شده باید بریم بیمارستان
. واقعا آبگرفتگی و سیل عجیبی بود . ولی ما که در راه علم و تحصیل از هیچ تلاشی نمی گذریم
.. تا زانو پا تو آب انداختیمو رفتیم
. بخدا ، اون روز حتی گنجشکم از خونه بیرون نیومده بود . به هر حال رفتیم و وقتی وارد درمونگاه شدم ، منشی اومد و گفتش که ، دانشجویان آقای دکتر تشریف نمیارن
. ما رو داری ! بخدا اگه بدترین جملات و زننده ترین حرفها رو میشنیدیم برامون بهتر بود . وقتی این حرف و شنیدم تا ۴ دقیقه به دیوار روبرو نگاه کردم
. از شدهت عصبانیت نمی دونستم چی بگم ...دست از پا دراز تر دوباره شنا کنان اومدم خونه و خوابیدم ...... ولی برام موضوعی جالب بود ...اینکه چقدر اوضاع ساخت و ساز کشورمون بی اساس هست ، که با اومدن فقط ۲۴۰ میلیمتر باران ، تمامی کوچه ها و خیابون ها پر آب شدند، به طوریکه سبب تعطیلی بسیاری از مراکز مهم شهر شدو خسارات مهمی وارد آورد .جالبه که گریزی بزنم به خاطرات جانفشانی خودم در راه علم ، یادم میاد وقتی دبستانی بودم ، روزی برف سنگینی اومده بود . مامان با دیدن اون برف ، باز هم آمادم کرد و فرستاد مدرسه . از خونه تا مدرسه هم کلی راه بود که باید پیاده میرفتم . مامان ، یک ۱۰ تومنی داد و گذاشت کف دستم و گفتش برا خودم یک بیسکویت خوشمزه بخرم . خلاصه راه افتادم . اینقدر ارتفاع برف زیاد بود که به جرات میتونم بگم تا بالای زانوهام میرسید . اینطوری شد که هر گام که میخواستم بردارم ، باید کلی این پا رو بالا میاوردم ، تا مثلا یک قدم جلو برم . واقعا خیلی راه رفتن برام سخت بود . خیلی کوچولو بودم ... یادمه پسر همسایه ( فکر کنم اسمش بهنام بود ) وقتی صحنه راه رفتنم و دید ، گفت ، مریم کوچولو بیا دستت و بده من ، با هم بریم
. منم اینقدر ازش بدم میومد ، اون بدبخت هر چی اصرار کرد ، دستم و بهش ندادم که کمکم کنه
. خلاصه ، وسط راه کف دستم و وا کردم دیدم ، ای وای یه ۵ تومنی م گم شده
... منم که بچه بودم ، تو همون برف ا واستادم و دنبال ۵ تومنی گم شدم میگشتم . وقتی هم که نا امید شدم .. همونجا نشستم و شروع کردم گریه کردن
... از غصه گرسنه موندن ، علم و تحصیل و از یاد بردم . تا اینکه بعد از مدتی ، ۲تا از دختر بزرگ های همسایه ، اومدن و گفتم ، مریم چته که گریه میکنی ؟؟( من کلا تو اون شهر خیلی معروف بودم ، چون تنها فرد کوچولو بودم ،بعد هم به خاطر رنگ چشام بود که تک بود ، همه من و میشناختن ) منم قضیه رو گفتم و اون بدبختا گفتن ،اینکه گریه نداره ، بیا اینم ۵ تومنی بگیر ، منم با کمال پرویی گرفتمو راه افتادم
... رفتم ورفتم تاااااا رسیدم مدرسه و دیدم ب...له . بدلیل بارش برف سنگین مدارس تا یک هفته تعطیل است . دوباره با همون وضع برگشتم خونه . و من مونم و ۱۰ تومنی که خرج نشد و ۵ تومنی که سالهاست به اون ۲ نفر بدهکارم و نمی دونم از کدومشون گرفته بودم .
.
خب دیگه خیلی سرتون و درد آوردم . بابای ![]()
![]()
Nov 11, 2008 6:40 PM
Good Bye
وقتی امیدم را ناامید می کنند . وقتی برای کسی مهم نیست ، چه ارزشی دارد که باشم یا نه . آن زمان که از درد می پیچدم .. وقتی کسی نبود آرامم کند . آن که درمان بود ، درد میدهد . آنکه امید بود ، از یاد میبرد . چه تفاوتی دارد که باشم یا نه ؟ اینجا به انتهایش رسید . خدا نگهدار
سلام به همه شما دوستان گلم . دوستانی که با محبت بی حد خود ، من و شرمنده کردید . اگر چه هنوز از نظر روحی حال مناسبی ندارم ، اما چه کنم ؟ گاهی باید بی خیال همه چیز شد . شاید اینطوری بهتر باشه . امروز می خوام کمی از خودم ، خاطراتم و از خیلی چیز ها صحبت کنم . و از بعضی افراد هم تشکر کنم .
زمانه بی رحمی است . گاهی آنقدر خشن بر خورد میکند که تو را می شکند . گاهی آنقدر نرم که تو را از خود دور میسازد ..
در همین چند ساعتی که این بلاگ بسته بود ، لطف عزیزان زیادی من و متوجه خودم و اطرافم کرد . اینکه چقدر بودنمون برای هم با ارزشه . اینکه چقدر می تونیم به هم کمک کنیم . و چقدر به هم احتیاج داریم . دوستانی که با من ساعتها صحبت کردند . کسانی که با پیام هاشون راهنماییم کردند . از همتون متشکرم . اول ، از روجا ی عزیزم . روجا جون ، پیامکت خیلی برام دردناک بود . من هیچ وقت نمی خوام دنیای نت برات چنین باشه . همیشه و از اول هم ما با هم بودیم . و خاطرات بسیاری با هم داریم . نمی دونستم که با این عملم چنین احساسی به تو دست میده . من ازت عذر می خوام . و امیدوارم که دیگه چنین فکری نکنی . بعد از دوست عزیزم ، حامد تشکر میکنم . وقتیکه دنیایم رنگ سیاه به خودش گرفته بود ، حامد بود که دستم رو گرفت . در ساخت این بلاگ کمکم کرد . من و به دوستاش معرفی کرد . از خلق و خوی همه بچه ها برام گفت . یاد داد که چی بنویسم . با چه کسی صحبت کنم . حتی چه کسانی ارزش لینک کردن دارند . من قبل از ساخت وبلاگ دکتر ماری ، وبلاگ دیگری به نام سکوت داشتم ، که همه اون رو میشناسید . وبلاگی که بیش از ۲ سال ، با تمام وجودم نوشتمش . و تمام نوشته هاش از عمق احساسم و با اشک نوشته شده . ساخت وبلاگ دکتر ماری ، تنها دلیلش ، گسترده کردن ارتباطم با بلاگر های پزشکی بود . و پدر برای ساخت اینجا خیلی کمکم کرد . و وقتی هم که بدون اطلاع خداحافظی کردم ، خیلی نصیحت کرد . ای کاش بودید و تهدیداتش رو میدیدید . فقط برای عملی نشدن اون افکار شیطانی دارم مینویسم . اگر چه میدونم هیچ وقت عملی نمیکرد ولی خب من تا ساعت ۴ امروز فرصت دارم ، اینجا رو باز کنم و آبروی خودم و حفظ کنم ![]()
. والا ....... ( شوخی میکنم ، پدر دل بزرگی داره . امیدوارم در تمام زندگیش شاد باشه )
دکتر مثبت عزیزم ، مدتی که بلاگت بسته بود ، همیشه این سوال در ذهنم بود که نکنه اتفاق خاصی رخ داده که حتی خداحافظی و هم فراموش کردی . حالا ما خبر نداشتیم که به دنیای هپروت پناه آوردی و رفتی فضا و ازونجا داری به ما نیشخند میزنی . خداییش نگرانت بودم و خوشحالم که سالمی و دوباره مینویسی .
علی عزیزم ، که همچنان از بستن بلاگش ناراحتم . دومین دوست وبلاگیم و هم دانشکده ای عزیز . که دلم برای هپلیاش خیلی تنگ شده . ولی با تعویض وبلاگش ، انگار خودشم کلی عوض شده . یام میاد اون روزی که برای چند لحظه ای وبت رو بسته بودی . چه بساطی راه انداخته بودی و چقدر اذیتت کردیم . دیگ به دیگ میگه روت سیاه . و دوست و هم دانشکده ای دیگرم .. پیام عزیزم . پیام جان من هیچ وقت نخواستم صورت مسئله رو حذف کنم که اینموریکس عزیز هم اشاره کردن . باور کنید من آدمی نیستم که از سختی ها فرار کنم . من دردهای بیش از این رو تحمل کردم . اما خب ، گاهی یک آتشفشان خفته هم منفجر میشه . دست خودم نیست . خیلی چیز ها رو نمیتونم بگم و همین نگفتن ها ، انباشته میشه و در یک روز به حد انفجار میرسه .
دکتر پرتغالی جونم : ازت ممنونم که همیشه حامی من هستی . ازین همه محبتت ، به خدا شرمنده شدم . امیدوارم من و ببخشی و با دیدن شروع دوبارم ، شاد شی .
و نیلویی نازم . شب هایی که همه کنار هم بودیم ، بهترین شب های زندگیم بود . یادش بخیر . اون موقع ها من امتحان داشتم و مجبور بودم ، بساط خنده و ول کنم و بخوابم . حالا که امتحانم تموم شده ، جمعمون هم پاشیده شده . یکیمونم که رفت کانادا . بقیه هم که در فکر رفتن هستند . خیلی دلم برا اون لحظه ها تنگ شده . حالا خواهشا از دست من عصبی نباش . شما همیشه برای من مهم بودید . یادته شبی اومدم و بهت گفتم ازت ناراحتم . بعد اون هیچ وقت وبلاگم بدون حضور تو نبود . ازت ممنونم .
هاریسون ، نسرین عزیز ، مارکوپولوی دوست داشتنی که نمیدونم کی سفرش تمام میشه و به خونه بر میگرده و تمامی دوستانم ..
و اینکه در پایان از دکتر کوچولو و mededuinfo ی مهربون تشکر می کنم که برای بلاگم تبلیغ کردند .
صحبت هام خیلی زیاده ، بخون ولی نپرس ! فقط اومده بودم که بگم سلام دوستان
Oct 31, 2008 10:30 AM
وبلاگ نیلوی مرداب به روز شد
Oct 28, 2008 9:46 PM
این روزها نمیتونم افکارم رو درست متمرکز کنم . درس هم که تعطیله.بلندبودن شب هم معضلی شده برا من ! هر چقدر بخوابی و فیلم ببینی و .. تازه ساعت خودش و بکشه میشه ۸ . من هم که تک و تنها تو خونه نشستم ،بیچاره میشم . دیگه اینقدر طول و عرض اتاق رو طی میکنم تا مثلا ساعتی بگذره. نت اومدنم که دیگه کار شبانه روزیم شده .حال و حوصله ساز و نقاشی هم ندارم . اینه که خیلی گذر زمان رو اعصابم رژه میره . خوش به حال اونهایی که حس درس خوندن دارن .واقعا موفقند .بازم اسم درس و کتاب و آوردم میدونم دوباره خیلی ها باید تو کامنتهاشون این مسئله رو وسط بکشند
خداییش شما با این شب های بلند چیکار میکنید ؟!!!
قرار بود این هفته تمام کلاس هامون رو کنسل کنیم ،اما امروز با خبر شدم که بعضی از اساتید اصرار دارند که ۵ شنبه و جمعه هم برامون کلاس مزخرف آمار بزارند . خداییش درسی به این مزخرفی ندیدم . با این حساب این تعطیلی هم پر! ![]()
وبلاگ نیلوی مرداب به روز شد
Oct 19, 2008 9:59 PM
بعد رفتن به بخش پوست و فهمیدن اینکه هیچ انسانی پوست سالم ندارد و حداقل ۵ مشکل و میشه در پوست افراد پیدا کرد ، بر آن شدم که به نزد استاد گرام بروم
. الان ۲ روزه که شروع به مداوای پوستم کردم . البته این از بیکاریه !!! وقتی به استادم می گفتم که برای چی اومدم ، خندید . این خنده از صدتا ... بدتر بود نه ؟ نتیجه ش این شده که از صبح شروع میکنم به زدن داروها و کرم های مختلف تا شب
. آینه هم فکر کنم از دیدن من خسته شده ، بس که جلوش میشینم .![]()
فردا case report پوست هست . هفته ی قبل استاد می خواستند به گردن ما بندازند ،از اونجا که هیچ کسی حال و حوصله حفظ کردن و بحث رو نداشت قبول نکردیم و این شد که خود استاد فردا مطرح میکنه
البته پروفسوران بخش پوست ( یعنی ما ) هم باید در این جلسه حضور داشته باشیم و نظرات ارزشمند خودمون و ارائه بدیم .چه شود !!!!!
با هزار زحمت هم ،امتحان بسیار سخت پوست رو عقب انداختیم .خیالم کمی آسوده شده .چون هنوز هبیف و وا نکردم .
چه کسانی بودند که میگفتند مریم زیاد درس میخونه ؟؟؟؟؟ امیدوارم دیگه از این اشتباهات نکنید .![]()
فشار خون پدرم این روزها بالا رفته . اصلا سابقه چنین چیزی و در فامیل نداریم و جالبه که سن پدرم هم اونقدر زیاد نیست که هیپرتنشن ثانویه رو براش مطرح کنم . بدتر اینکه مینیمم فشار ش بالاست . اونهم ۹ یا گهگاه ۱۰ . ECG هم نرمال بوده . باید داروهای کاهنده و براش شروع کنم . این موضوع هم کمی نگرانم کرده .
گاهی با خودم فکر میکنم که ایکاش غرور در آدم ها وجود نداشت . اینطوری شاید خیلی راحت ،خیلی از مطالب و بر زبان می آوردند و تلخی ها رو در قلبشون ذخیره نمی کردند . اما گاهی برای نشکستن غرورمون مجبوریم تسلیم چیزهایی بشیم که اصلا دوست نداریم .
زیاد صحبت کردم . همیشه شاد باشید . از ته دلتون .![]()
![]()
![]()
Oct 14, 2008 7:49 PM
نمیدونم مردم ما تا کی میخواهند به این وضع اسفناک ادامه بدند و کی باید یاد بگیرند که با پزشکان زحمت کش چگونه برخورد کنند . خانمی مراجعه کرده بود که ادعا میکرد آقای دکتر به ایشون گفتند که قبض ویزیت رو نمیخواد بگیره و رایگان درمانش میکنه . منشی بیچاره هم پشت سرش به درمونگاه اومد و تا از صحت این مطلب مطلع شه . که دکتر این مسئله رو تکذیب کردند . این خانم بقدری پررو بود که حد نداشت و با حکمرانی استاد رو مجبور به ادامه درمانش به طور رایگان می کرده . و ادعاش هم این بود که پول نداره . حالا ظاهر این مریض : ابرو تاتو ، مانتوی بسیار شیک، شال بسیار خوش رنگ و .... ولی خوشم اومدکه دکتر زیربار نرفت و ویزیتش نکرد .البته این خانم رو میشناخت و گفت : به قدری گستاخ هست که با همین داد و فریاد درمطب من رو مجبور به انجام بیوپسی به طور رایگان کرده .
و من موندم که تا کجا این مردم باید پیش برند تا بفهمند باید چگونه آداب و رعایت کنند . نمیگم که همه مردم دارای وضع مالی مساعدی هستند . چند روزپیش برای خرید به مغازه ای رفته بودم که آقای پیری اومد و از فروشنده تقاضا داشت که کاهوهای لکه داری که فروشنده ها از کاهوهای سالم جدا میکنند و دور میریزند خریداری کنه . چون پول خرید کاهوی سالم رو نداشت . اما این خانم واقعا نوبرش بود .
این روزها از درسهام غافل شدم . جام جهانی فوتسال هم حسابی سرگرمم کرده . الحق قشنگ بازی میکنند . امیدوارم مقام خوبی رو کسب کنند . تا دوردی دیگر بدرود ![]()
![]()
Oct 7, 2008 10:25 PM
Oct 4, 2008 10:09 PM
۴ شنبه هم بعد کلی سختی امتحانات تصمیمدارم یه سفر ۳ روزه به اصفهان داشته باشم . ۶ ماهه که نرفتم و دلم گرفته. البته قرار هست که اینبار به یزد هم برم واز بناهای تاریخی اونجا دیدن کنم .
اینقدر بخش های ماژور عقده ایم کردند که نمیدونم با این همه وقت آزادی که الان دارم باید چه کارکنم !! شما پیشنهادی ندارید .من اوقات فراغتم رو چطوری پرکنم ؟؟؟؟
Sep 30, 2008 12:59 AM
۳۰ سپتامبر ، روز جهانی ناشنوایان مبارک باد .امیدوارم گام های اساسی چه در جهت پزشکی و چه در جهت خدمت رسانی به این عزیزان انجام شود . و دایره ی ارتباطات با ناشنوایان عزیز گسترده تر شود .
Sep 29, 2008 8:59 PM
شيرمادر ضريب هوشي کودکان را تا۱۰واحد افزايش ميدهد .
هر سال ١٢ ميليون کودک در سطح جهان تلف ميشوند که هفت ميليون از اين مرگ و ميرها با جانشين کردن شير مادر به جاي شير خشک قابل پيشگيري است.
برای توضیح مطالب به سایت پزشکان بدون مرز مراجعه فرمایید
Sep 28, 2008 10:59 PM
امروز روز قدس هست . اگر از لحاظ قمری حساب کنیم من در روز قدس بدنیا اومدم . یعنی آخرین جمعه ماه رمضون ساعت ۹ صبح . یعنی همون ساعتی که اولین قدم های راهپیمایی گذاشته میشه
. تولدم مبارک . جالبه که این تولد قمری من امسال با تولد شمسی بابا جون یکی شده . بابایی تولدت مبارک . ان شا الله ۱۲۰ سال عمر با عزت داشته باشی .
تا چند ساعت دیگه خواهرم برمیگرده اصفهان . دوباره تنهایی و مصیبت من شروع میشه . وقتی که اینجاست خیلی خوبه . اگرچه هفته ی دیگه میرم پیشش ولی چه فایده . دوباره غصه هام شروع شده .
من هم وارد سال ۶ پزشکی شدم . از فردا بخش پوست شروع میشه .فکر کنم پوستمون رو بکنن.خیلی بزرگ شدم . یادم میاد روز اولی که وارد کلاس پزشکی شدم . با درس بیوشیمی که ساعت ۳ برگزار شده بود . ترم اولی که بودیم خیلی بچه ها به غلط کردن افتاده بودند که چرا پزشکی روانتخاب کردند . پزشکی رشته ی سخت و زیبایی ست . من که هنوز با خوندن هر کتابش لذت میبرم چون هر روز مطلب جدیدی رو بهت یاد میده و معمای تازه ای رو برات طرح می کنه . اگر مردم و قوانین کشور کمی بیشتر به این رشته توجه کنند شاید رنج های این رشته هم کمتر شه . خیلی خوشحالم از اینکه اینجا هستم و به انتخاب خودم میبالم .![]()
Sep 26, 2008 1:46 PM
Sep 23, 2008 10:26 PM
Sep 23, 2008 8:26 PM
این شب ها که شب های قدر هست خیلی مقدس و عزیز هست . شب گذشته به مسجد محل تولدم رفتم با عموها و افراد فامیل. شاید شب قدر امسال از هر سال برام عزیز تر بود. و برای همه دعا کردم. یک چیز خیلی برام جالب بود .اینکه همه گریان از خداوند حاجتی رو طلب میکنند و هیچ کسی نیست که بگه خداوندا شکرت از تمام نعماتی که به ما عطا فرمودی . خداوندا متشکرم به خاطر همه چیز . دلم میخواد هر کسی ازمن بدی دیده ، تو همین شبهای عزیز من رو ببخشه تا در مقابل خداوند روسیاه نباشم . متشکرم .
بزرگترین شوخی تاریخ ، ۳۱ شهریور" آغاز جنگ ایران و عراق" مصادف شده با " روز جهانی صلح " و " روز جهانی آلزایمر " . با خود فکر میکنم که حتی تاریخ هم ما را به بازی گرفته است .
وبلاگ نیلوی مرداب به روز شد
Sep 22, 2008 1:27 PM
توصیه اخلاقی ، هنگامی که پشت رل نشستید به هیچ چیز غیررانندگی فکر نکنید .
برای بعد امتحان هیچ برنامه ریزی نکنید .
من موندم با اینهمه عقده در ایام تعطیلات چی کار کنم ؟!!!!!
Sep 21, 2008 4:05 AM
ایام ماه رمضونی کلا بساط درس خوندن رو تعطیل میکنه .آخه خدا جون می گفتی این یه ماهه بشر کلهم تعطیل شن دیگه . نه درسی .. نه کاری .. حتی خوردنم سخته راست میگی . فقط خواب ... اونوقت قول میدادم همه روزه هامو بگیرم .. حالا چی . از صبح باید راه برم و کار کنم و بشورم و بسابم و درس بخونم که چی ؟!!! نمیدونم چه خاکی تو سرم بریزم .
ازهر چی بگذریم از سریال های ماه رمضون نمیشه گذشت ..که امسال اصلا خوب نیست . یادش بخیر سال گذشته در چنین ماهی بازی علی نصیریان در میوه ممنوعه که الحق زیبا بود .من نمیدونم این قریبیان نباید یه تکونی به خودش بده.. فیلم مرد از بس این مرد بی تحرکه( رو میم اول ضمه بزارید ، رو میم دوم فتحه
) البته منم چنین زنی داشتم با همچین قرو فری و با اون چشای قشنگ وا میستادم نگاه میکردم . در ضمن نمیدونم با مردن معصومه ...چه اتفاق دیگه ای تو فیلم باید بیفته . سریال های دیگه هم که از الان همه چیزش مشخصه . یعنی چی ؟! الان میگم .. داداشی که معلومه .. همه خونواده میریزند به هم و این اتحاد از هم می گسلد ( عجب خفن گفتم )بعد شب ای آخر ماه رمضون ،همه میرن سر خونه زندگیشون و عروسی و شب عروسی و بچه و نوه نتیجه و ه ه ه به خیر و خوشی تمام میشه . بعدی :عطاران کچلم که دیگه نوبرش رو آورده . فکر کنم زن عطاران خیلی آدم وسواسی باشه که این مردک تو فیلما خودشو ول میکنه . از این شلخته تر دیدید؟!!!آخرشم که معلومه .. آخه این فیلم از اول چی داشت که آخرش داشته باشه. خلاصه بگم یه هند بازاری شده امسال که نگو .
تصمیم دارم از مهر ماه برم درمونگاه روبرو خونمون کارکنم ..و بیمارببینم تا بیشتر از این رشته چیز یاد بگیرم .حداقلش اینه که ۴تا آدم میبینم ،۴ تا آدمم من و میبینن .. اوقات میگذره دیگه . بچه ها از مهر وارد سال ۶ پزشکی میشم . ووووی ![]()
خیلی میترسم .
Sep 10, 2008 6:45 PM
امروز در بیمارستان خانم بارداری (۸ ماهه) هنگامیکه مطلع شد جنسیت جنین دختر هست ، با قرص برنج خودکشی کرد و هر دوشون از بین رفتند . این خانم با داشتن دو فرزند دختر اقدام به چنین کاری نموده . شاید از شوهرش سر کوفت میشنیده .. شاید خانواده ها آزارش دادند .. اما جالب اینکه فرهنگ و عقاید ما حتی از دوران جاهلیت هم عقبتر هست ..چرا که اونها حداقل به مادر رحم می کردند
در درمانگاه نورورلوژی خانمی با سردرد مراجعه کرد . و برای درمانش دکتر آمپولی تجویز کردند که فقط میتونم بگم تقویتی نبود . جالب اینکه بیمار بعد از تجویز رو به آقای دکتر فرمودند که بدلیل روزه داشتن نمی تونند این آمپول را استفاده کنند .. آیا دکتر دستور میدند ؟؟ آقای دکترهم گفتند که مرجع تقلید من میگه اشکالی نداره چون تقویتی نیست . برو از رساله خودت نگاه کن اگرمرجع تقلید تو هم گفت اشکال نداره ..تزریق کن .. والا بعد افطار هم بزنی ایرادی وارد نیست . و من موندم و یک عمر درس خوندن در راه پزشکی و بیماری که روزه رو بر سلامتی خودش ترجیح میده
ماه رمضونی امسال مردم همه شاکی اند و این مدت زمان طولانی رو نمیتونن تحمل کنند . تعداد بیماران هم افزایش یافته که یا بدلیل مشکلات گوارشی و یا سردرد و ضعف مراجعه می کنند . واقعا مزایای تحمل گرسنگی به اندازه ۱۵ ساعت چیه ؟ باز هم خدا رو شکرکه کمی از گرمای هوا کاسته شده .
شب گذشته حانم ۵۴ ساله ای رو به یکی از درمانگاهها بردند. این خانم که با پای خودش اومده بود .. در شرح حالش ذکر کرده بود که به ناگاه با کاهش سطح هوشیاری کامل که فقط ۱۵ دقیقه طول کشیده مواجه شده و بعد آن هیچ مشکلی نداشته بیمار سابقه دیابت و هیپرتنشن را ذکر میکرده . پزشک کشیک این خانم را بعد معاینه سطحی با تشخیص اختلال روانی روانه خونه میکنه . بیمار به محض رسیدن به خونه میخوابه و بعد چند دقیقه همسرش هرچقدر صداش میکنه جواب نمیده .. بله بیمار مرده بوده . امروز استاد از ما پرسید برای این خانم چه باید می کردید ؟ که همه گفتیم چک BS . بله بیمار DKA داشته . و من موندم و عمل یک پزشکی که اگریک لحظه برای بیمارش وقت میگذاشت .. شاید چنین مصیبتی را گریبانگیر چند خانواده نمی کرد .
Sep 7, 2008 6:44 PM
خانم مسن : دخترم میتونی جواب این ها رو بخونی ببینی مشکلش چیه ؟
دانشجو : با نگاهی به برگه ها میگه : خب همه چیزتون خوبه .. نرمال نرمال
خانم مسن : آخه میدونی من عفونت ادراری داشتم ..مدتی دارو مصرف کردم .. دکتر گفت بعد اتمام داروهات ، یکبار دیگه آزمایش بده تا جواب رو ببینم ..خب یعنی الان خوبه ، من دیگه دارومصرف نکنم ؟
دانشجو : خب ، آزمایش که خوبه ، اما شما نزد دکترتون برای ویزیت برید
خانم مسن : نه مادر ، دیگه به دکتر نشون نمیدم . کی میخواد پول ویزیت بده ..تو هم دکترمیشی دیگه چه فرقی داره ،خدا خیرت بده !
دانشجو : !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
در حالیکه نمیدونی بخندی یا ناراحت باشی .
اجرکم عند الله دانشجوی پزشکی که مفت به این مردم خدمت میکنی
Sep 5, 2008 9:09 PM
Sep 4, 2008 11:50 PM
یادم میاد یک آگهی بازرگانی بود که خیلی حرصم و در می آورد . با یک ابهتی میگفت : سفیدپوشان محبوب جامعه.....و فکر می کردم حتما می خوان از پزشکان یا پرستاران قدردانی کنند ..که یک دفعه میدیدی کارکنان شرکت یک شامپویی رو نشون میدادند که لباس کارشون سپید بود . آی حرصم میگرفت وقتی این رو میدیدم .
روز پزشک شده ، روز من ، روز تو ، روز تمام آنهاییکه تلاش میکنند برای حفظ سلامت آدمیان .
به نظرم از لحظه ای که نامت در لیست قبول شدگان پزشکی حک میشود ، بار مسئولیتی سنگین بر دوشت قرار میگیرد .. که سنگینی آن تا پایان عمر برایت باقی خواهد ماند .. و در تمام لحظات خوشی، غم ، درد ، آسایش ، و در تمام لحظاتی که دیگران در آرامشند ...این حجم سنگین همراه توست و باید تحملش کنی .
و چه شیرین است برای آن فردی که عاشقانه در این مسیر گام بر میدارد . امروز روز من است .. روز تو ، و روز تمام آنهاییکه با ما هم قدمند .روز ی که باید بیاد بیاوریم .. برایچه این مسیر را انتخاب نموده ایم . پزشک من .. روزت مبارک .
*** خب اگرچه گفته بودم تا ۱۴ شهریور آپ نمی کنم ، اما خب به قدری از درس خوندن خسته شدم که مغزم در حال حاضر درد می کنه و اعصابم به کل خرابه . امروز امتحان عملی اطفال رو دادیم و از این بخش بسیار بسیار مزخرف خلاص شدیم . نفسمون رو گرفت . سه ماه هست که خواب آروم ندارم . بیچارمون کرد . آخرشم چی !!! روز آخر حالی ازمون گرفتن که ............................... کتاب و بستم و همین الان می خوام راه میافتم به سمت تهران. چند ماهه از این شهر لعنتی تکون نخوردم . به قدری سختی کشیدم تو این چند مدت که دیگه نایی برای فکر کردن و خوابیدن و هیچی ندارم .. فقط میخوام یه مدتی از کتاب ها دور باشم . من نمی فهمم چرا ما باید همیشه استرس امتحان رو داشته باشیم .. اصلا نفهمیدم چه جوری تابستون گذشت .. نه تفریحی داشتم .. نه خواب مناسب و نه ، فکر کنم ftt گرفتم .. چون در این چند مدت صبحونه ی کامل هم نخوردم . به هر حال این بخش مزخرف هم تموم شد ..اگرچه امتحان تئوری مونده .***
شنیدم ایران برای اینکه بازیکنان آماده ی بازی های المپیک بشن . بالای ۸ میلیارد خرج کرده .ماشالله چقدرم مدال آورده.. همین که چین تا حالا بیرونشون ننداخته باید خدا رو شکر کنیم . چه طرز رقابت کردنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خب دیگه باید آماده حرکت شم .. خیلی کار دارم ...امیدوارم این چند روز در تهران به آرامش برسم ..
Aug 5, 2008 12:56 AM
Acyclovir Shows Anti-HIV Activity in Presence of Herpesvirus*
Vaginal Delivery May Increase Maternal Responsiveness to Newborns*
ECASS 3: Thrombolysis Beneficial Up to 4.5 Hours After Acute Ischemic Stroke*
برای مطالعه توضیحات اخبار به medscape مراجعه کنید .
Jul 26, 2008 9:27 PM
Jul 23, 2008 1:58 AM
خدا= همراه اول ؟؟
بخش اطفال نفسم رو بریده .هنوز ۱ ماه و ۷ روز دیگه به پایانش مونده
. با این کشیک های سنگینش
. راستش خیلی ها درست حدس زدید . بکوب درس می خونم
. احساس میکنم زمان کمی دارم برای یاد گیری . این بخش هم به قدری کارهای جانبی داره که اجازه نمیده راحت دروس دیگر رو مطالعه کنی .
این هفته خانواده محترم تصمیم گرفتن به مسافرت برند . کلی اصرار و خواهش که من هم برم .اما مگه میشد . کشیک هارو چی کار میکردم ؟ کنفرانس روز۱ شنبه ؟
این طور شد که مسافرت و بی خیال شدم و تکو تهنا !!!
نشستم خونه . حال می کنید بچه درس خون رو !! یک شنبه ای کنفرانس داشتم که باید متنی رو ترجمه می کردم . البته فکر نکنید به ذهنم نرسید ها . نخیر به چندین دارالترجمه رفتم . التماس آمیز
خواستم که به من منت گذارند و ترجمه کنند . فرمودند . نخیر . در یک روز نمیتونیم این همه رو ترجمه کنیم. اومدم خونه و از لج همه نشستم پا ترجمه
و در عرض ۶ ساعت تمومش کردم
. سرعت و دارید
؟ اگر چه مسافرت نرفتم اما یه بیمار خیلی خوب دیدم که باعث شد خیلی علمم زیاد شه
. بچه ای رو آورده بودن که تشخیص گلومرولو نفریت براش داده شد و نوعش هم PSGN بود . بیمار خودم شد . عجب CASE باحالی بود .و باید برای مورنینگ فرداش خودمو میکشتم . ساعت ۲۰:۲۰ رسیدم خونه .آخه کشیک اینجا تا ۸ شب هست ( استاجر) . با کلی برنامه ریزی برا مطالعه رسیدم خونه . اما از شانس بد من همون لحظه برق قطع شد
. تا ۲ ساعت بعد . از شدت عصبانیت به حد مرگ رسیده بودم
که تو این کشور لعنتی حتی برا ۱۰ دقیقه بعدتم نمیتونی برنامه ریزی کنی . چه برسه به آینده . من نمیدونم این چراغونی های تو خیابون برا چیه ؟ اینها مصرف اضافی برق نیست
؟؟ . چند بار به شرکت برق زنگ زدم اما نا مردا جواب نمیدادن . آخه من باید با این حجم سنگین مطالب چی کار میکردم ؟
بالاخره مادر اینها هم از مسافرت برگشتند . خواهرم برا تولدم یه عروسک خیلی بزرگ خرید
. درسته ۲۴ سالمه اما در کادوها، عروسک تنهاچیزی هست که خوشحالم میکنه. الانم که دارم آپ میکنم تو بغلمه
! وای نمیدونید چه نازه .
امروز خیلی ضایع شدم . از پله های بیمارستان با کلی ابهت میومدم بالا . یه دفعه کفشم نمیدونم به چی گیرکرد ! تو زمین و هوا معلق موندم و ............... افتادم
. در معرض دید عموم . سرم و بالا نیاوردم و باسرعت رفتم تو بخش
. ولی عجب دردی کشیدم .
یک پیامک ! جالبی امروز خوندم . که: بر سنگ های تخت جمشید آثاری از غم بر چهره ها مشاهده نمی شود . هیچ کسی سوار بر اسب نیست . برده داری دیده نمی شود . ( دارم به تشابه بین این زمان و اون زمان فکرمی کنم )!!!!!!!!!!!!!!!!!
امروز در هنگام پخش فیلم ..یک زیر نویسی اومد که بسیار جالب بود : برای رفتن به حمام زمان بگیریم و آن را به ۵ دقیقه برسانیم
و اینگونه ۴۰۰۰ لیتر در مصرف آب صرفه جوی می کنیم . !!! به نظر شما در عرض ۵ دقیقه چه جوری میشه دوش گرفت
؟؟؟( اینجوری اینجوری
)
Jul 16, 2008 1:49 AM
مورنينگ امروز با من بود . استاد مربوطه ديگه لطف كردن و ۱ ساعت و نيم سر پا نگهم داشتن . داشتم ديوونه ميشدم .. عروق پام واريسي شد از بس ايستادم .. ۱ ساعت و نيم حرف زدم اونم در مورد كهير ![]()
ديروز كشيك مزخرفي داشتم ... جالب هست كه يك بچه ۱۸ ماهه دختر .. با مصرف ocp بستري شده بود
. بيچاره انگار خيلي عجله داشت . استرس عجيبي بود چون در مورد اين مبحث نه در نلسون و نه در مسموميت ها و نه در هيچ جاي ديگه چيزي نوشته نشده بود . حالا نميدونم عوارضش چيه ؟؟؟
بيمار بعدي نوزادي بود كه با استفراغ مكونيومي بستري شد . بيمار بعدي بدليل پيلو نفريت و ....همه يه چيزي داشتن برا خوندن . اعصاب برا من نموند ولي خدا رو شكر كه خوب تموم شد .
روز بدي نبود چون تا ۶ غروب خوابيدم
از هيچ چيز به اندازه خواب لذت نميبرم .
Jul 2, 2008 8:22 PM